ويژه نامه 8مارس(کاري از دوستان ما)

بخوانید و در پخش آن مارا یاری نمایید .....

تروتسكي كه بود؟

دیوید دسر

«در طي 43 سال از زندگي آگاهانه ام من همچنان يك انقلابي مانده ام. چهل و دو سال از اين سال ها را زير پرچم ماركسيسم مبارزه كرده ام. اگر همه چيز از ابتدا شروع مي شد، قطعا از چنين يا چنان خطا جلوگيري مي كردم اما جريان كلي ِ زندگي ام همين مي بود كه بود. من بعنوان يك پرولتر انقلابي خواهم مرد، يك ماركسيست، يك ماترياليست ديالكتيك.... ايمان من به آينده ي كمونيستي انسانيت هم كم تر از اين نيست، بلكه بر عكس حتا بيشتر از جواني ام است. هم اكنون ناتاشا از كنار پنجره مي آيد. پنجره ي حياط را بيشتر مي گشايد تا هوا آزادانه تر به اتاقم وارد شود. اكنون مي توانم علف هاي طويل سبز بر ديوار را ببينم. آسمان آبي بر فراز ديوار مي درخشد و روشنايي خورشيد همه جاهست. زندگي زيباست. باشد كه نسل هاي آينده آن را از تمامي بدي ها، خشونت ها و سركوب ها بپا لايند و از آن لذتي تمام ببرند.»

آخرين خطوط وصيت نامه ي تروتسكي، كويوآكان، 27 فوريه 1940





بيستم اوت 1940 تروتسكي در مكزيك به دست مامور مخفي استالين به قتل رسيد. او به همراه لنين يكي از چهره هاي كليدي انقلاب روسيه در سال 1917 بود و در سال 1938 به همراه ديگر ماركسيست هاي انقلابي چهارمين انترناسيونال را بنيان گذارد. نبرد او عليه استالين نتيجه ي منطقي مبارزه ي او براي جامعه اي بي طبقه بود؛ براي سوسياليسم.

لئون برونشتين (تروتسكي) در سال 1879 در روستايي در اكراين متولد شد. در 17 سالگي با نوشته هاي سازمان هاي مخفي و با ماركسيسم آشنا شد.

به همراه عده اي از رفقا تشكيلات كارگري جنوب را برپا مي كند. كه در طي چند ماه هزاران عضو جذب آن مي شود. در سال 1898 تشكيلات توسط پليس مخفي منل مي شود و برونشتين و ديگر رهبران آن به زندان مي افتند. همه ي آنها به چهار سال تبعيد به سيبري محكوم مي شوند. در اين مدت لئون و الكساندرا با POSDR (حزب كارگران سوسيال دمكرات روسيه) كه زير نظر لنين و پلخانف است ارتباط برقرار مي كنند. مدتي بعد بونشتين موفق مي شود فرار كند و روي پاسپورت جعلي اش نام نگبان زندانش در اُدسا را مي نويسد: تروتسكي.

ديدار با لنين

تروتسكي هماري اش را با ايسرا ، نشريه ي POSDR آغاز مي كند. .حزب او را براي جمع آوري كمك به اروپا مي فرستد. در سال 1902 ، در سن 23 سالگي در لندن با لنين ديدار مي كند.

در 1903 و در طي دومين كنگره ي حزب اختلافات ميان بلشويك ها و منشويك باعث جدايي شان مي شود. علت اين جدايي حول مسئله ي ماهيت حزب مي چرخد. لنين، رهبر بلشويك ها (اكثريت)بدنبال سازماندهي متمركز نيروهاي تعليم ديده اي است كه قادر به كار مخفي در جهت سرنگوني تزاريسم باشند. در حالي كه مارتوف رهبر منشويك ها (اقليت) معتقد است كه بايد درهاي حزب را به روي همه ي انهايي كه كم يا بيش با اهداف حزب موافق اند باز كرد.

در كنگره، تروتسكي با مارتوف موافق است و عليه تجزيه ي حزب استدلال مي كند. اما در عين حل دليل اصرار لنين را هم نمي فهمد. در طي ده سالي كه به دنبال مي آيد تروتسكي مواضع شخصي اش را به تنهايي دنبال مي كند.

انقلاب مدام

در سال 1905 اعتصابات گسترده اي روسيه را تكان مي دهد. اين براي نخستين بار است كه كارگران در كنار خواست هاي اجتماعي، خواست هاي سياسي را هم پيش مي كشند. در جريان اعتصابات و طغيان ها سويت ها بوجود مي آيند كه متشكل از شوراهاي نمايندگان كارخانه ها و محلات هستند. در واقع سويت ها ساختار قدرت دوگانه اي را ايجاد مي كنند. آنها آغاز تجربه ي قدرت گيري مردم اند. سويت سن پترزبورگ(پتروگراد) مهمترين آنان است كه به سازماندهي زندگي عمومي، تسليح كارگران مبارز و مواد غذايي و ... مي پردازد. در 1905 تروتسكي و ناتاليا مخفيانه به پتروگراد باز مي گردند. تروتسكي در راس قدرت سويت قرار مي گيرد. اما بعد از شكست انقلاب او به كار اجباري و زندگي در سيبري محكوم مي شود. او اكنون 26 سال دارد.

در مدت زندان تروتسكي به مطالعه و تعميق تئوري انقلاب مدام مي پردازد. تمامي ماركسيست ها(بلشويك ها و منشويك ها) اعتقاد دارند كه در كشور عقب مانده اي مثل روسيه نخست بايد انقلابي دموكراتيك و بورژوايي اتفاق بيافتد. اين انقلاب فئوداليسم را محو و دموكراسي بورژوايي را برقرار خواهد كرد. در نتيجه تحت سلطه ي سرمايه داري صنعت مي تواند خود را گسترش دهد و در نتيجه آن طبقه ي كارگر گسترش پيدا كند و زمان، شرايط وقوع انقلاب سوسياليستي را محيا كند.

بعد از تجربه ي 1905 تروتسكي ديدگاه كاملا ديگري را در پيش مي گيرد: روسيه كشوري توسعه نيافته در عصر ظهور امپرياليسم است. سرمايه ي هاي خارجي زيادي تحت سلطه ي تزار قرار دارد. و بورژازي ملي به نسبت ضعيف است. همه ي اينها باعث بوجود امدن همبستگي ميان امپرياليسم خارجي، طبقه ي مالك سنتي و بورژازي ملي مي شود. در نتيجه اين بورژوازي ملي در صورت وقوع انقلاب بيشتر تمايل خواهد داشت تا از تزار حمايت كند تا كارگران و دهقانان. دهقانان نخواهند توانست تا خود را به قدرت سياسي ِ خودانگيخته اي بدل كنند. اينچنين تروتسكي نتيجه مي گيرد كه تنها طبقه ي كارگر قادر به رهايي ِ روسيه است. و اينكه در انقلاب عليه تزاريسم با يد وظايف انقلاب بورژوازي با انقلاب سوسياليستي تركيب شود. طبقه ي كارگر بايد حمايت دهقانان را بدست آورد ـ ه در كشوري مثل روسيه اجتناب ناپذير است ـ و دموكراسي شوراها را برقرار سازد.

انقلاب روسيه

تروتسكي دوباره موفق مي شود تا به وين فرار كند و چند سالي در آنجا بماند.جنگ جهاني اول لطمات جبران ناپذيري به سوسيال دموكراسي وارد مي آورد و موجب تجزيه ي آن مي شود. اگرچه جنگ بين دول سرمايه داري ست، رهبران انترناسيونال دوم براي تصويب اعتبار جنگ راي مي دهند. به عقيده ي تروتسكي و لنين، كارگران نبايد در ميان خود كشتار به راه بياندازند بلكه بايد سلاح خود را عليه آن طبقه اي نشانه روند كه استثمارشان مي كند. اين گفته ي لنين است كه : « ما بايداين جنگ را به جنگ شهري ِ انقلابي تبديل كنيم»

فلاكت جنگ در سرتاسر اروپا قحطي و بدبختي را مي گسترد. در فوريه 1917 انقلاب ديگري در روسيه متولد مي شود. اين بار تزار نيكولاس دوم بايد از قدرت خلع شود و حكومتي موقت تحت اداره ي بورژواهاي ليبرال تشكيل شود. لنين در ماه آوريل و تروتسكي در ماه مه به مسكو وارد مي شوند.

با ورود لنين بلشويك ها دوباره با منشويك ها همكاري مي كنند و حكومت موقت را به رسميت مي شناسند. لنين جريان حزب را دگرگون مي كند. در نظر او، كارگران بايد قدرت را از طريق سويت ها در دست بگيرند و سازنده ي امعه اي برابر و بي طبقه باشند؛ سوسياليسم. با پشتوانه ي انقلاب جهاني كه انقلاب روسيه آغازگر آن است. تروتسكي بعد از ورودش به روسيه با تاييد فراموش كردن اخلافات گذشته تمايل خود را به بلشويك ها نشان مي دهد.

در طي ماه هاي كه مي آيد، بلشويك ها با خواست هايي نظير توقف جنگ، بازتوزيع زمين ها و قدرت گرفتن كامل سويت ها، بتدريج توده هاي زيادي را جلب مي كنند. اما 25 اكتبر انقلاب ديگري در راه است. و اين بار بدون خون ريزي زياد چرا كه نيروهاي نظامي جانب انقلابيون را مي گيرند. بدين ترتيب روسيه نخستين كشوري مي شود كه در آن كارگران و دهقانان قدرت را در دست مي گيرند. حكومتي تركيبي از بلشويك ها و سوسياليست هاي انقلابي بزودي برپا مي شود. لنين و تروتسكي در نتيجه ي انقلاب روسيه اميد زيادي را به درگيري ِ انقلاب در ديگر كشورهاي پيشرفته ي سرمايه داري بسته اند. آنها معتقداندروسيه كه كشوري توسعه نيافته و از نظر فرهنگي عقب افتاده است به تنهايي نمي تواند سوسياليسم را متحقق كند.

عليرغم طغيان ها انقلابي بسيار بخصوص در آلمان، انقلاب در هيچ كجا پيروز نمي شود. نقش ضدانقلابي سوسيال دموكراسي لنين و تروتسكي را به اين نتيجه مي رساند كه انترناسيونالي ديگر ضرورت دارد. انترناسيونال سوم در 1919 برپا مي شود. همزمان بلشويك ها در روسيه درگير جنگ شهري طاقت فرسايي براي نابودي ضدانقلاب در برابر طبقه ي حاكم سابق هستند ـ كه تقريبا از طرف 20 كشور سرمايه داري حمايت مي شود.

تروتسكي مسئوليت تشكيل ارتش سرخ را به عهده مي گيرد كه در نهايت موفق مي شود متحجرين ضد انقلاب را شكست دهد. اما از طرف ديگر جنگ شهري وضعيتي را ايجاد مي كند كه از بطن آن تغيير شكل به سمت بوروكراسي دولتي شوروي متولد مي شود. كه اين باعث خشونت آميز شدن مناسبات سياسي و اجتماعي مي شود. در اين زمينه ي سياسي و اجتماعي، جهت گيري بلشويك ها به سمتي مي رود كه اين تغييرشكل را ـ اگرچه موقت ـ تشديد مي كند. در ادامه ي اين روند، در 1921 احزاب سياسي غيرقانوني مي شوند و حق تشكيل فراكسيون در احزاب موقتا ملغي مي شود. در نظر ارنست مندل اين ها سال هاي سياهي ست كه در آن تروتسكي از سياست ترس، و سركوب آنارشيست ها(ماخنو، كرونشتات) و نظامي سازي سنديكاها دفاع مي كند.


آغاز مخالفت

در 1922 استالين كه تا آن زمان كمتر شناخته شده بود دبيركل حزب كمونيست مي شود. و اين زماني ست كه لنين هرچه بيشتر خطر بروكراتيزه شدن دولت شوروي را احساس مي كند. او در 1922 در كنگره حزب مي گويد: زماني كه به ماشين بوروكراتيك مي نگريم بايد از خود بپرسيم كه چه كسي حكومت مي كند و چه كسي حكومت مي شود؟ من بشدت شك دارم كه اين كمونيست ها هستند كه حكومت مي كنند. حقيقت اين است كه اين ها حكومت مي شوند.» در همين سال لنين بيمار مي شود و به اين ترتيب ناتوان، از گود خارج مي شود. تروتسكي در ابتدا بارها ضرورت بازگشت دموكراسي در حزب را هشدار مي دهد كه نتيجه اي جز خشم استالين و همدستانش ندارد؛ عده اي كه نماينده ي منافع قشر جديد سوسيال بوروكرات ها هستند.

لنين در 1924 در گذشت. در وصيت نامه ي سياسي اش به عبث از اعضاي ديگر رهبري حزب مي خواهد كه استالين را از مقام دبيركلي حزب خلع كند. تروتسكي تلاش مي كند تا مبارزه ي لنين را ادامه دهد اما اين در زماني ست كه توده ها در انفعال و خستگيِ بعد از انقلاب بسر مي برند. در نتيجه بروكرات هاي حكومتي او را از نظر سياسي محاصره مي كنند و در 1925 او را به مقام كميسر ناوگان دريايي تنزل مي دهند. تروتسكي در 1926 و 1927 گروهي متشكل از 8000عضو حزب كمونيست را گرد مي آورد؛ اپوزيسيون ِ چپي كه در محلات شهرهاي بزرگ بصورت مخفي گرد هم مي آيند.

عليه استالينيسم

تمامي اعضاي شناخته شده ي اپوزيسيون در سال 1927 از حزب اخراج و تبعيد يا زنداني بودند. تروتسكي و ناتاليا تبعيد مي شوند. سفري دريايي و طولاني آنها را از تركيه به فرانسه، نروژ و از آنجا به مكزيك مي رساند. در مقابل تروتسكي دست از فعاليت سياسي اش بر نمي دارد. در همين حال در بسياري از احزاب كمونيست دنيا جريان هاي اپوزيسيون سربرمي آورند. اما مسكو اطاعت مي خواهد و در هركجا تروتسكيستي پيدا كند از حزب كمونيست اخراج مي كند. از طرف ديگر تروتسكي سعي مي كند ارتباطش را با اين جريان ها حفظ كند.

در اتحاد شوروي استالين برنامه ي صنعتي سازي اجباري اش را پيش مي گيرد. برنامه اي كه بهاي سنگين اش را كارگران و خانواده هايشان مي پردازند. همچنين در روستاها به اشتراكي سازي اجباري زمين ها دست مي زند. وضع قانون گزاري حتا از زمان تزاريسم هم بدتر است: از سن 12سالگي براي جرم دزدي مجازات مرگ در نظر گرفته مي شود. همچنين تبعيد و اعدام هاي جمعي صورت مي گيرد.

قدرت گيري بوركراسي در اتحاد شوروي با سياست ترس وسيعي همراه است. بلشويك هاي قديمي و مخالفان از آنجايي كه بديلي سياسي را نمايندگي مي كنند در جريان فرايند انگيزيسيون حذف فيزيكي مي شوند. اينچنين است كه هزاران تروتسكيست در گولاگ ها تيرباران مي شوند.

استالين تحت ادعاي دروغين بناي سوسياليسم در يك كشور، سياسيت همزيستي مسالمت آميز را با غرب در پيش مي گيرد كه لازمه ي آن سركوب جنبش هاي انقلابي در نقاط ديگر جهان است(مثل چين در 1927 ـ 36 و اسپانيا در 1936 ـ 37)؛ انقلاب هايي كه براي بروكراسي اتحاد شوروي خطر فعال سازي مجدد كارگران را بوجود مي آوردند.

انترناسيونال چهارم

بين 1929 تا 1933 تروتسكي مقالات زيادي در باره ي فاشيسم آلمان مي نويسد. و براي متوقف كردن نازي ها حزب كمونيست آلمان و حزب سوسياليست را به ايجاد جبهه اي واحد تشويق مي كند. اما مسئله اينجاست كه حزب سوسياليست روي دموكراسي پارلماني حساب مي كند ولي حزب كمونيست اول از همه در برابر سوسيال ـ دموكراسي ( كه آن را سوسيال ـ فاشيسم مي نامد ) موضع مي گيرد؛ اين جدايي در جنبش كارگري آلمان راه را براي نازي ها در جهت بدست گرفتن قدرت هموار كرد؛ نتيجه ي آن اما مرگ بسياري از كمونيست ها و سوسياليست ها در اردوگاه هاي مرگ بود.

در نتيجه ي اين شكستِ پرولتارياي آلمان كه نشانگر ضعف تاريخي انترناسيوناليسم سوم يا انترناسيوناليسم استاليني ست، تروتسكي به اين نتيجه مي رسد كه جنبش كارگري نيازمند جهت گيري انقلابي جديد ست.

در 1935 تروتسكي كتابش را تحت عنوان انقلاب خيانت شده مي نويسد و در آن ماهيت اتحاد شوروي را بررسي مي كند. تحليل او بدين صورت است كه جرياني بروكراتيك از قدرت سربرآورده و در جهت منافع اش تمامي امتيازات را ـ با حذف طبقه ي كارگر و اعمال سياست ترس بر آن ـ در دست خود گرفته است. در نظر تروتسكي اين بروركراسي فقط با انقلابي سياسي و توسط طبقه ي كارگر روسيه واژگون خواهد شد.

چهارمين انترناسيونال در سوم سپتامبر 1938 با حضور حدود سي نفر از نمايندگان يازده كشور در اطراف پاريس برگزار مي شود. نگ جهاني با قدم هاي محكم از راه مي رسد و تروتسكي به اين نتيجه رسيده است كه از اين جنگ امكانات انقلابي جديد سربرخواهد آورد كه براي استفاده از آنها بايد نسل جديدي از فعالين انقلابي خود را آماده كنند. تروتسكي تاسيس اين انترناسيونال جديد را به عنوان مبارزه ي اساسي زندگي اش در نظر مي گرفت.

اما در 20 اوت 1940 رومان ماركادر، مامور ويژه ي استالين گلوله اي به سر تروتسكي شكليك مي كند كه با احتضاري 24 ساعته از پا در اش مي آورد.

تروتسكي در 21 اوت درگذشت. نزديك به 200000 مكزيكي در مراسم عزاداري شركت كردند. با مرگ تروتسكي آخرين چهره ي كليدي باقي مانده از انقلاب روسيه از بين رفت.



زنان علیه زنان








هر زمان سخن از تفاوت بین حقوق زنان ومردان یا جایگاه اجتماعی آنان به میان آمده، زنی ضعیف ترسیم شده است و مردی که ظلمی به عمق یک تاریخ در حق او روا داشته است. همیشه مردان دشمنان سرسختی به شمار رفته اند که با تمام توان خود سعی کرده اند زن را از اریکه قدرت دور سازند. امّا زنان خود چه جایگاهی در تاریخ برای خود برگزیده اند؟ زنانی که تماماً بر این باوراند که طبیعت و سرشت زن تنها در نقش مادری و همسری به اوج شکوفایی می رسد. آنان که آنقدرغرق در نقش مادری و زنانگی خود در جامعه شده اند که دیگر به هیچ چیز نمی اندیشند یا شاید هم نمی دانند که چیزهای دیگری هم برای اندیشیدن هست و گونه ای دیگر نیز برای زیستن وجود دارد. زندگی روزمره چنان آنها را در بر گرفته است که ذهنشان در زیر چرخه ی تکرار مدفون شده است و رژیم حاکم نیز در بسط این عدم آگاهی نهایت قدرت خود را اعمال داشته و متأسفانه این بار هم زنان به ابزار شدگی خود تن داده اند و در نقشی چون بسیج خواهران کشور در پشت تریبونی دولتی و در جایگاهی اجتماعی اذعان می کنند که در وجود انسان قابلیت های خاصی وجود دارد و زن برای خانواده آفریده شده است. آیا این یک زن نیست که در جایگاهی اجتماعی خواستگاه یک زن را تنها به بستر خانواده تقلیل میدهد؟ و این بار باز هم زنان قربانی جهل خویش می شوند . مجرایی که می تواند زن را به مثابه نوع بشر و نه کالا معرفی کند و زیر بنای بیمار ساختاری ، سنتی و مذهبی را در هم بشکند، تریبونی می شود برای باز تولید هر آنچه ساختار قدرت مسلط به عنوان الگویی قطعی عرضه کرده است. نقش پر رنگ زنان در ضدیّت با خویش چه در بطن حکومت و چه در ساختارجامعه نادیده انگاشته شده و انگشت اشاره ی تقصیر تماماً متوجه مردان شده است . آیا این زنان نیستند که علیه زنان به پا خاسته اند ؟ و ترویج منضم بودن و در نهایت شیء بودگی می کنند؟ آیا غیر از این است که زنانی که تحت تعالیم این حکومت هستند اجتماع را زن زدایی می کنند و خود نیز به این جریان دامن می زنند؟ یا در جایی دیگر عنوان می شود که انقلاب زن را به عرصه اجتماع وارد کرد بدون اینکه زن تحقیر شود.تحقیری بیش از این که تمامی حقوق زن را حکومت تحت لوای سنت و مذهب، به نفع خود مصادره کرده است؟ تحقیری بیش از این که زنان را به کالایی برای لذت مردان بدل ساخته است؟ قوانین حمایت از خانواده که متن آنها ماهیتی کاملاً متضاد با نام آن دارد به تصویب می رسد و شأن و منزلت زن را در حد یک موجود بی مقدار پایین می آورد. اگر زن از حدود تعیین شده پا فراتر بگذارد مشمول قوانین مردانه می شود. بسط و رواج عدم آگاهی از سمت رژیم حاکم چنان ریشه دوانده است که زندگی با سطحی نازل به مثابه طبیعت واقعی انگاشته شده و در روند این مسیر، بزرگ ترین ظلم روا داشته شده نسبت به زنان توسط خود آنان به وجود آمده است. جهل و عدم آگاهی مهم ترین عنصری است که با ریشه های عمیق خود زنان را مسموم کرده است و از زهری به نام عادت سیراب گشته است.



ف.معین

زن و خود اگاهی





بسیاری از تعاریف در جوامع انسانی چنان طبیعی و بدیهی ارایُه گشته ، که سنن، قوانین و روابط موجود بر اساس آنها پایه ریزی شده اند. قوانین بر اساس این تعاریف تکوین یافت و عرف و عادات توسط این قوانین حمایت شد. یعنی رابطه ای دو سویه . این قوانین و سنن نه تنها همواره ابزار حاکمیت بوده اند بلکه به دلیل ترویج و تثبیت حقانیت خود از طریق اعمال قدرت از پشتیبانی عام هم بر خوردار گشته اند! در حالی که بسیاری از این تعالیم و قوانین ریشه در واقعیت های موجود نداشته و در سیری تاریخی بر اساس منافع گروهی یا طبقه ای یا به دلایلی خاص پایه زیزی شده و با حمایت هم ایشان ثبات و تداوم یافته اند. موقعیت فردی و اجتماعی زنان بدین گونه که اکنون رسمیت یافته مشمول همین ماجراست! کیفیت اخلاقی قوانین ، سنت ها و عرف به گونه ای است که زنان را تحت فشار و با هنجار سازی های دروغین از توسعه ی وجودی خویش محروم می سازد و با تحمیل قواعد خود زن را مجاب به پذیرش الگوهایی می کند که بر اساس ان باید از تمنیّات ، استعدادها و تجربه ی بسیاری از میادین چشم پوشی نموده و فردیت خود را قربانی پروار کردن منافع فرهنگ غالب کند! در کشور ما ایران ، قوانین مدنی و خانواده با تاکید برطبیعت متفاوت زنان حقوق اجتماعی متفاوتی برایشان قایل شده و هر گونه استدلالی بر مبنای اهمیّت عدالت و تساوی باطل و نا مربوط محسوب می شود. این قوانین با نفوذ و استیلا بر همه چیز برای زن شخصیت سازی می کنند! و او به عنوان موجودی عاری از اندیشه ، منفعل و بی اراده موظف به تمکین از خردی سیاه ، متحجّر و جبارانه است. زنان از ابتدا به گونه ای تربیت می شوند که گویی بسیاری از مسایل اسا ساً به آنها مربوط نیست و از حیطه ی فعالیت آنها خارج است. زنان به ندرت نظری عمیق و بنیانی دارند چرا که نظام تربیتی موجود ، ضعف قوه ی تحلیل و رکود فکری آنان را طلب می کند. زنان اغلب بدون کمترین ژرف اندیشی مسایل زندگی را بررسی می کنند و در این نظام تحلیل می روند. و اما در مقطع کنونی زنان آگاه ایران می بایست در مسیر ارتقاء و اثبات حقیقت و حقانیت خویش حرکت کنند. راه حل طبیعی این مسیله از طزیق تعدیل و تقسیم قدرت هاست و این مستلزم تعدیل و تصحیح قوانین و باورهای جامعه است. و این ها امکان نمی یابد مگر با ارتقاء سطح آگاهی و خود باوری. تحول و بیداری فرد فرد ما زنان. آگاهی از چیستی و سرشت واقعی مان ، از توان مندی ها و افق های تازه ای که می تواند فرا رویمان باشد. با طلب کردن آنها و محدود ندانستن خود. با نه گفتن و نپذیرفتن هر آنچه زن را به موجودی محدود و ایستا فرو می کاهد واو را از صعود باز می دارد.



م. رستگار





" زن پرولتر مرد است "






با آن که شکل سرمایه داری در ایران متفاوت با تغاریف کلاسیک و کلی است اما ماهیت حکومت سرمایه داری آن که در واقع یک سرمایه داری دولتی است قابل انکار نیست. بدیهی است که در نظام سرمایه داری بخش بزرگی از جامعه در رنج و تلاش مداوم به سر می برند و نه تنها هیچ عایدشان نمی شود که تمام حاصل دست رنجشان در اختیار قشر اندکی از جامعه قرار می گیرد. از ان جایی که در جوامع خانواده محور همواره بین جامعه و خانواده ارتباط متقابل وجود دارد این دو مجموعه به طور مستقیم و غیر مستقیم روی هم تاثیر می گذارند. در جامعه ای سرمایه داری که در ان مردان به عنوان نیروی عظیم و اصلی کار شناخته می شوند و همواره در ارزش گذاری های طبقاتی – حتی با درجه بندی های اداری و کاری – مورد سرکوب قرار می گیرند این الگو که شکلی ناخواسته نداشته بلکه کاملا برنامه ای سیستماتیک است به گونه های مختلف به مجموعه ی خانواده راه یافته و خود را در روابط خانوادگی که در واقع بر مبنای همان روابط اقتصادی جامعه شکل گرفته بروز می دهد. در چنین حالتی است که مرد به عنوان نان آور خانواده که اعضای خانواده به وی وابستگی اقتصادی دارند برای سایر اعضا به خصوص زن نقش کارفرما را ایفا کرده و نیروی سرکوب اجتماعی را به زنان منتقل می کند. زن در خانواده آن هم خانواده ای سنتی همان نقشی را ایفا می کند که مرد در یک جامعه ی طبقاتی و سیستم اقتصادی آن. زن در خانه کار می کند بدون این که در مورد انتخاب آن اختیاری داشته باشد و حتی چیزی به عنوان دست مزد – چه مادی و چه غیر مادی چون محبت و احترام – نصیبش شود و مرد به عنوان کارفرمایی که نبض اقتصاد زن و خانواده در دست اوست در مقابل پرداخت کمترین حقوق زن سرباز می زند همان گونه که جامعه ی سرمایه داری و سرمایه داران از پرداخت کمترین حقوق وی در جامعه. و به این ترتیب زن در جامعه نه تنها از سوی حکومت سرمایه داری مورد استثمار قرار می گیرد که این نقش را در خانواده نیز ایفا می کند. قابل ذکر است که بدون تغییرات اساسی در ساختار جامعه حتی استقلال اقتصادی زن در خانواده نیز نمی تواند به صورت مطلق از استثمار زن توسط مرد در خانواده جلوگیری کند چنانکه تامین مالی خانواده توسط زنان آنچنان رسمیت ندارد که مردان اصلی ترین منبع درآمد خانوداه تلقی شده و زنان در نگاه سنتی و سرمایه داری همواره به عنوان کارگران خانگی مورد پذیرش هستند ... ایجاد تغییرات اساسی در این ساختارهای استثماری جز با مشارکت همه جانبه ی زنان ممکن نیست.

کیوان.ب.


بيانيه به مناسبت 22 بهمن


حباب بوجود آمده حول ِ برآیند نیروها و نتایج احتمالی مبارزات پراکنده و ناروشن مردم ایران بعد از بیست و دوم بهمن ترکید. عقب نشاندن زوری ِ معترضین با توسل به نیروی نظامی ِگسترده و ایجاد ترس و وحشت نشانه ای بود بر نارسا بودن این شکل از مبارزه یا بعبارت دیگر تائید این که : یک جای کار می لنگد. در واقع اگر اصلاح طلبان و شیوه ی آنها تا قبل از بیست و دوم بهمن ماه با توسل به حمایت گسترده ی معترضین و با وجود ابهامات و ناروشنی آن تا اندازه ای امید اصلاحات سیاسی را بوجود آورده بود، در بیست و دوم بهمن ماه یکباره به پایان خود رسید. در واقع شیوه ای که اصلاح طلبان و دیگر جداشده گان حکومتی پی گرفته بودند دیگر کمکی به پیشبرد مبارزه نمی تواند کرد. و از این پس آنچه خواهیم دید سرکوب گسترده تر توسط رژیم و یأس و پنهان به خانه خزیدن از جانب مردم خواهد بود.

با توجه به پیشینه های تاریخی و زمینه ی سیاسی داخلی و خارجی و گستردگی اعتراضات اجتماعی می توان تا اندازه ای جهت گیری مبارزات مردمی را پیش بینی کرد؛ در واقع سرکوب گسترده تر ِ قطعی در وضعیت سیاسی حکومت اسلامی و پیشینه ی استبدادی جامعه ی ایران بر زمینه ی سرکوب گسترده تر و شدیدتر بعد از بیست و دوم بهمن ماه، سه نتیجه ی ممکن طبیعی خواهد داشت:

نخست، زمانی که هرگونه روزنه ای بر معترضین بسته می شود و حکومت با یاس ها به داس سخن می گوید نخستین واکنش طبیعی ممکن به این وضعیت مبارزه ی مسلحانه ی چریکی ست. جدای از تائید یا رد این شیوه باید به تناسب قدرت نظامی رژیم با نیروهای چریک شهری توجه کرد. حکومت با پول مفت ِ نفت پیشرفته ترین سلاح ها و وسائل سرکوب را در اختیار دارد. جدای از این، سی سال سرکوب و ترور سازماندهی شده ی حکومت تجربه ی زیادی را برای اش اندوخته. در نتیجه می توان گفت که واکنش نخست کمی شتاب زده خواهد بود و ممکن است حتا نتایج بدتری به همراه داشته باشد.

دومین، سرخوردگی و عقب نشینی عمومی است. چرا که هر گاه جنبش های مردمی ِآزادی خواهانه در مراحلی با شکست مواجه شده اند سرخوردگی عمومی ناشی از تحقق نیافتن اهداف و خواست ها به نوبه ی خود زمینه را برای سرکوب بیشتر و گسترده تر آماده کرده است. و این عقب نشینی به معنای چشم انتظار اتفاقات پیش رو نشستن است. و با در نظر گرفتن سیاست های جنگ طلبانه ی دولت فاشیستی و تهدیدات و دست اندازیهای خارجی و تهدیدات نظامی ، این تنها حمله ی نظامی به ایران است که در چشم انداز ِ انتظار مردمی عقب نشسته جای خواهد گرفت. و این یعنی فاجعه ای تا به آن اندازه بدتر که در آن بارها آرزوی امروز را خواهیم داشت.

اما شق سوم بر اساس رویکردی عینی قرار دارد. واکنشی ست عقلانی و عمومی به روش حکومت و خفقان ِتیره و ناعقلانی منتج از آن که رشته اعصاب فکری دولت که همان اقتصاد است را هدف قرار می دهد. زمان آن رسیده است که مبارزه رنگ عوض کند و قدرت خود را از طریق صاحبان اصلی آن یعنی کارگران، کارمندان، زنان، اقلیت های ملی و اقلیت های مذهبی اعمال کند. باید در کارخانه ها، تولیدی ها و ادارات دولتی هسته های مخفی ِفعالی از کارگران، کارمندان و سایر فعالان تشکیل شوند تا به سازماندهی تدریجی خود بپردازند. آنچه قدرت جبهه ی مردم را صدچندان می کند توان ِ کنش ِ جمعی است. که از رهگذر فعالیت عملی ِ این هسته ها در جهت سازماندهی و اتحاد گسترده علیه دشمن مشترک امروز ممکن است. و این همان چیزی ست که حکومت از آن وحشت دارد. یعنی اتحاد مردمی، یعنی اعتصاب عمومی.

تجربه ی چند ماه اخیر بخوبی به ما آموخت که اتحاد مردمی گسترده تا زمانی که حول منافع طبقاتی مردم بوجود نیاید در زمان و مکان پیوسته نخواهد بود. یعنی باید که کارگر بعنوان کارگر و زن بعنوان زن در مبارزه وارد شوند.